هیچ اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما میگریخت
چند روزیست حالم دیدنیست
حاله من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل میزنم
گاه بر حافظ تفعل میزنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یه غزل آمد که حالم را گرفت

من می روم به روی شانه های این مردمان شهر
تو گریه می کنی و مرا می برند سوی قبر
آنجا دگر نبینمت که عذابم دهی
من می روم از کنار تو اما به حال قهر

بی نگاه عشق،مجنون نیز لیلایی نداشت
بی مقدس مریمی،دنیا مسیحایی نداشت
بی تو،ای شوق غزل آلوده شبهای من!
لحظه ای حتی دلم با من هم آوایی نداشت
آن قدر خوبی كه در چشمان تو گم می شوم
كاش چشمان تو هم،این قدر زیبایی نداشت
این منم تنهاترین افسانه ی شب های تو
آن كه در مهتاب باران،شوق پیدایی نداشت
در گریزاز خلوت شبهای بی پایان خود
بی تو اما خواب چشمم هیچ لالایی نداشت
خواستم تا حرف خود رابا غزل معنا كنم
زیر باران نگاهت،شعر معنایی نداشت

به دنیای که نامردان عصا از کور دزدیدند
من از خوش باوری آنجا محبت جستجو کردم
خداوندا تو می دانی که انسان بودن وماندن چه دشوار است
چه رنجی می کشد
آنکس که انسان است واز احساس سرشار است

الهی دلخوشی باشه پناهت
گلای رازقی تن پوش راهت
الهی خوش خبر باشه قناری
بخونه تا خروس خون چشم براهت
گرنیایی تا قیامت انتظارت می کشم
منت عشق از نگاه پر شرابت می کشم
ناز چندین ساله چشم خمارت می کشم
تا نفس باقیست اینجا انتظارت می کشم

تو را با غیر می بینم ،صدایم در نمی آید
دلم می سوزد و کاری زدستم بر نمی آید
چه سود از شرح این دیوانگی ها ، بی قراریها
تو مه بی مهری و حرف منت باور نمی آید
توانم گفت مستم می کنی با یک نگه اما
حبیبا درد هجرانت به گفتن در نمی آید
|
+| نوشته شده توسط
احمد امير آبادی زاده در ششم آبان 1387
|